دیگه به کسی امیدنداشته باش

سلام به همه دوست جونای خوبم امیدوارم شاد باشید وسلامت .

یکی از دوست های دانشگاهم که خیلی باهم صمیمی هستیم یه خانوم 50 ساله است ولی یکی اینکه از نظر قیافه اصلا به این سن نمیاد وخیلی هم شاده خلاصه بچه شماله وهمسرش هم شمالیه انقدرخوب این خانوم بلده هم به خانه زندگیش میرسه وهم درس میخوانه ولی کم کم واحد برمیداره وهنوز دوتا ترم درس داره ولی شوهرش کارنمیکنه یعنی کارثابت نداره ودوست من پدرش درمیاد وبا پولی که از ارثیش میگیره زندگی میگذرونه ولی همسرش خیلی ازش انتظار داره دوتا بچه هم دارن وهردو هم کارمی کنن وهم درس می خوانن خلاصه کلی دیروز توتلگرام درد دل کرد ورفته بود پیش مشاور وجوایب مشاور رو داشت بهم میگفت خلاصهخیلی تو فکرش بودم من که همینطوریش مرد گریز هستم هردفعه هم یه موضوعی این طوری پیش میاد تو محل کارم هم یه موقع هایی به شوخی به دامادمون میگم تمام مردها اذیت وازارمیرسونن به خانوماشون از این حرف ها رفتم خانه وعصر خواهری هم اومد ویکم ملول بود واحساس سرماخوردگی داشت مامانم هم رفته بود پیاده روی خواهری گفت سوپ درست میکنی ؟منم گفتم عدسی بزارم قبوله گفت اره منم کلی عدس پاک کردم شستم وبرای شب بار گذاشتم خلاصه خواهری گفت به اون یکی خواهرهم گفتم بیان زیاد درست کن چون اون خواهرم هم سرماخورده بود خلاصه بهشون زنگ زدم گفتم بربری هم بخرید دیگه ساعت 9 اومدن مامانم هم میرزاقاسمی درست کرد کنار عدسی ودورهمی خیلی مزه داد دورهمی کلی سر به سر هم گذاشتیم وخندیدم ولی تو این حرف ووبگوبخندها حرف از این بود که خواهری دانشگاه غیرانتفاعی قزوین فوق لیسانس قبول شده اقای داماد میگفت بخاطر راه با دوتا بچه سخته بعدشم خواهرم خیلی از نظر بدنی ضعیفه سردردهای شدید هم میگیره اگر خوب نخوابه کلا ادم شرایط خاص نیست قبل از اینکه ازدواج کنه دانشجوی استان سمنان بود وسه روزدرهفته با سرویس دانشگاه میرفت ومیامد در همون حین کلاس های اموزش مهمانداری رو هم میرفت ومهماندار شده بود خیلی سختی کشیدوقتی عقدکرد دیگه ادامه نداد واستعفا داد از مهمانداری بعداز اینکه عقدکرد انتقالی گرفت اومد تهران کل دانشگاهش رو با ماشین میرفت ومیامد وهمه کارهای بیرون وخرید رو که مامانم می خواست انجام میداد وقتی هم عروسی کرد تا یکسال هنوز درس می خواند دوسه سال بعد هم برای بانک سامان امتحان داد وقبول شد اون موقع پسر بزرگش 7 ماهه بود میذاشتش پیش مامانم ومیرفت بانک از ساعت 7 صبح سر کار بود یه روزهای هم شیفت بود تا 7 شب وقتی میامد خانه دیگه نای حرف زدن نداشت شام خانه ما میخوردن میرفتن خانه دیگه نمیتونست به بچه وخودش برسه تا موقع شیردهی که تایم شیر داشت رفت وبعداز اون استعفا داد خدارو شکرزندگیش همه جوره خوبه الان که بچه هاش تقریبا بزرگ شدن همش میگه اگر الان مهماندار بودم میرفتم سفر لندن چندروز میموندم یا میگه اگر بانک بودم الان خانه وماشین داشتم برای خودم بعدهمسرش هم میگه ولی وقتی ارامش نداشتی اینا به چه می ارزید همش مریض بودی خلاصه این حرف هارو به من وخواهری خیلی میگه منم ناراحت میشم به دامادمون دیشب میگم چرا نذاشتی بره سرکار تا احساس پوچی نکنه سختیش همون سال ها بود دامادمون میگه نه ما خودمون باهم توافق کردیم وقتی این وگفت انگار یه لحظه بدنم خشک شد چون خواهرم انقدرمیگفت که من فکرمی کردم داماد مقصره اخرسر بهشون گفتم شما باهم خوشید فقط جلوی ما این فیلم هارو بازی می کنید می دونید منم احساسی هستم  انقدر خواهرم می ناله که من فکر میکردم چقدر بده تو خانه مونده ولی دیشب میگه خدایی ارامشم خیلی زیاده منم خوشحالم که از زندگیش راضیه ولی وقتی از ازدواج میشه توی دل من وخواهری خوب خالی می کنه از یکماه پیش بهشون گفتیم سالگرد ازدواجتون رو جشن بگیرید گفتن اره خیلی هم خوبه کیا باشن از این حرف ها بعد دویا سه روز میگن نه میخوایم بریم مسافرت از این حرف ها اخر این هفته پنجشنبه هست سالگرد ازدواجشون دیشب میگه ما دوستمون رو برای نهار پنجشنبه دعوت کردیم بریم بیرون برای سالگرد ازدواج مارو بگو که به کی امیدبسته بودیم ومهم خودشون بودن وهستن همه جوره هرکاری دارن ما باید باشیم والان اینطوری میگه خیلی به من برخورد به خودم گفتم دیگه به هیچ وجه به حرف های زن وشوهرها دعواهاشون ناراحتی هاشون گوش نده چون اینا جلوی ما که مجردیم اینطوری میگن ولی در کنارهم جور دیگه هستن ایشالا که همه خوش باشن وخرم برای سالگرد ازدواجشون میخوام یه کادوئی بگیرم با اینکه خیلی ازشون ناراحت شدم ولی با این حال یه کادوئی میگیرم اخ که خدا انچه به نام دل یا قلب قرار داده در بدترین شرایط هم نمتونه به عزیزانش بدی کنه خدای مهربون ممنونم ازت بایت این نعمتی که به من دادی  امیدوارم بتونم بخوبی ازش نگهداری کنم .

/ 6 نظر / 28 بازدید
دختر حوا

سلام وب خوبی داری موفق باشی [گل][گل]

سینا

زندگی زیباتر از هر بهانه ای است با عشق می توان فرهاد بود و شیرین داشت

آبانه

نرگسی خیلی سخته قضاوت بین رفتار زن و شوهر اگه خواهرت میخواست مهماندار یا کارمند بانک بمونه مقاومت میکرد. به خودش میرسید تا قوی بشه. به نظرم خواست خودش بوده که نرفته سرکار. فقط حرفهاش رو گوش کن. ذهن خودت رو با این چیزا درگیر نکن

سونیا

عزیزم به نتیجه خوبی رسیدی ..منم گاهی بد نامزدمو میگم اما زود یادم میره

امیر

سلام ودرود بر نرگس عزیز ممنونم که با نظراتت منو شرمنده میکنی مرد هم مردهای قدیم که نمی زاشتن زنشون تکون بخوره و همه چی هم براشون ردیف میکردند خوب اون دوستت خیلی روحیه داره که در این سن وسال به درس خوندن ادامه میده و خواهرتم هم وقتی ارامش داره نیازی نیس که بره کار کنه شما هم بهتره برای خودت به فکر یه مرد باشی[نیشخند] وبا تشکیل زندگی وبچه و اینها لذت ببری شاد باشی نرگس عزیز[گل]

آشتی

سلام عزیزم. خب این کار درستی نیست که خواهرت همه اش از شرایطش میناله در حالیکه شرایط اینقدرها هم که میگه بد نیست. و اینکه من همه اش می بینم موقع مریضی و این چیزها بچه هاش حداقل پیش شماست. خب نرگس جون. ما به بقیه میگیم با ما چه رفتاری داشته باشند. باید یه جوری ـ خیلی ملایم ـ به گوشش برسونی. منم خیلی از زحمتهام با خانواده مه. ولی بحث تئاتر و سینما میشه اول اسم خانواد ام رو میارم چون همیشه هم به مهدی میگم زحمتهای مانی وقتی مریضه همه اش با مامانم ایناست. خودش هم میدونه. برای همین اولویت این برنامه ها با خانواده مه.