این چندروز من

سلام به همه دوستای گلم ایشالا که هرجا هستین خوب وخوش باشید وبا اینکه اینجا هوا گرمه امیدوارم دلهاتون پرباشه از عطر گلهای قشنگ ودلت گرم باشه وخوش.

اخر هفته کلی برای خودم برنامه ریزی کردم قراربود برم باخواهری بازارموبایل ویکسری گوشی ببینیم تا یکی رو انتخاب کنم البته کلی تو اینترنت دیده بودم ولی از نزدیک می خواستم ببینم پنجشنبه از سرکاراومدم خانه یه ناهارتوپی زدم بربدن ویکم استراحت کردم اندازه 10 دقیقه بعدش رفتم اشپزخانه وهمه جاش رو جابجا کردم وشستم وبعداز اون نوبت حال وپذیرایی وحمم ودستشویی رو هم شوینده من ریختم وگذاشتم خوب تمیزش کنه وبعداز اون یه دوشی گرفتم واومدم بیرون یه چایی خوردم دیگه ساعت 6 با خواهری رفتیم از خانه بیرون تا یه مسیری رو با بی ار تی رفتیم وبقیه مسیر با تاکسی رفتیم چقدرشلوغ بود اول رفتیم بازارموبایل بزرگه بعداز علاءالدین رفتیم سامسونگ قل قله بود اون مدلی که مد نظرمون بود رودیدیم ولی یه پیشنهاد ویژه داشت که از مدل با بهتر بود وکارایش هم خوب بود وخوش دست هم بود اون نمایندگیه نداشت وفرستادمون مرکزخرید چهارسو عجب جای قشنگی بود همه مغازه ها بزرگ وشیک انجا مدلش رو دیدیم خواهری به دوستش زنگ زد تو دی جی کالا ببینه چند زده که 80 تومن ارزون تر بود خلاصه همه چی رو باهاش چک کردیم وقرارشد از دی جی کالا بخریم اومدیم تا یه مسیری رو پیاده چندتا مغازه مانتو فروشی بود  رفتیم مانتوهاش رو دیدیم ولی هیچ کدوم به دلم ننشست کلی رفتیم اول پاساژ شانزه لیزه برای اینکه فقط نگاه کنیم که مردم چطور برای عروسی خرید می کردن چه جنب وجوشی بود کلی یاد اشتی جون افتادم وتمام ولیعصر پربود از دست فروش دیگه پیاده تا زیر گذرولیعصررفتیم وبعد با مترو سمت خانه انقدر راه رفته بودیم دیگه جون نداشتیم وجمعه هم تمام وقت درخدمت پایان نامه جان بودم تا به سرانجام برسونم وسط های کارهم برای شام فیله درست کردم ویه سالاد پروپیمون از سبزیجات کلی چسبید وخستگی کلی کار از تنم رفت همه خوششون اومد دیگه ساعت 1 بیهوش دم پنجشنبه وجمعه چون خواهری مهمونی بود ومهمون داشت خانه ما نیامدن ودلمون برای هم تنگ شده بود شنبه که اومدم سرکار کلی کارداشتم همه رو انجام دادم وعصر خواهری گفت بیا خانه ما  مامان رو که از کلاس ورزش برده بود به بابا وخواهر وبرادر هم زنگ زده بود با اقای داماد عصر رفتیم خانشون کلی همه چی درستیده بود انگار یکماه بود همدیگرو ندیده بودیم یکم به ابروهام رو دادم برام تمیز کرد یه رنگی هم برای ابروهام گذاشت برای شام هم الویه ودلمه فلفل درست کرده بود منم سالاد درست کردم انقدر هم تعارف میکنه به همه انگار ما با شکممون قهریم واصرار که بخورید از این صحبت ها منم از دی جی کالا گوشی رو سفارش دادم + یک عدد منوپاد وقراره امروز برام بیارن از یکماه پیش هم برای مامانم خواهری وقت چشم پزشکی از کلینیک نور گرفته بود وبهش 7/40 صبح وقت داده بود مامانم هم گیرداده بود به خواهرم که تو بیا منو ببر منم گفتم بابا این با دوتا بچه صبح زود چطوری بیاد خیلی خواهری بدنش ضعیفه وقتی صبح زود بیدارمیشه اصلا دیگه حال نداره تا شب با بچه ها سروکله بزنه منم گفتم با هم با آژانس میریم کلی دمغ بود که چرا خواهر نمیاد منم برای ساعت یک ربع به شش ساعتم رو کوک کردم تا یه دوشی بگیرم بعد بریم انقدراسترس داشته مامانم شب تا دیروقت خوابش نبرده بود وصبح هم از 5 بیداربود منم زود اماده شدم وبه آژانس زنگ زدم ورفتیم پایین اومده بود آژانسیه وانقدر خلوت بود خیابون ها ما 6/30 رفتیم 6/55 اونجا بودیم تمام طول مسیر ماشین هارو نگاه میکردم یه سری که زن وشوهر باهم میرفتن خانم ها تو ماشین خواب بودم همش اونجا هم یاد اشتی جون افتادم که سه تایی میرن سر کار خدایی خیلی باحال اشتی جون تمام مسیر انرژی هم میده با اهنگ های قشنگش خلاصه عجب جای تمیز وخوبی بود مامانم چون خیلی ساله دیابت داره باید شبکیه چشمش رو معاینه میکردن ورگ های چشمش رو میدیدن تا رفتیم اپتومتریس چشمش رو معاینه کرد از نظر دوری ونزدیکی وعینکش رو چک کرد وبراش قطره ریخت ونشستیم براش لقمه پنیرو عسل هم برداشته بودم چون انسولین میزنه نباید گشنه بمونه همونجا انسولینش رو زد ویه تیکه از لقمش خورد ودوباره یه قطره دیگه ریخت تو چشمش برای اینکه مردمک چشمش بزرگ بشه وبهتر بتونه دکتر ته چشمش رو ببینه وقتی این قطره رو میریزه خیلی سخته براش دیدن بعداز اون رفتیم پیش اقای دکتر دوباره چشمش رو معاینه کرد خدارو شکر هیچ مشکلی نداشت فقط بهش گفت سالی یکبار چکاپ بیا وخیالمون راحت شد که هیچ مشکلی نداشته ساعت 8/15 از اونجا اومدیم بیرون از دم در کلینیک آژانس گرفتیم واومدیم 8/30 خانه بودیم منم وسایل های کارم رو برداشتم یه صبحانه ای خوردم دیگه 9 سر کارم بودم وقتی اومدیم خانه میگه خوبه خواهرت رو نگفتیم بیاد با دوتا بچه اذیت میشد خلاصه کلی دعام کرد که باهاش رفتم یه موقع هایی ادم فکرمیکنه اگر فلانی اون کارو انجام بده بهتره یا چون اون با ماشین میبره بهتره شاید اگر من ماشین داشتم یا رانندگی میکردم دیگه اینطوری فکرنمی کرد یا شایدنه خواهرم تمام ازمایشات مامانم رو چک میکنه از اون لحاظ براش بهتره ولی مامانم خودش سرحاله وهمه چیش رو خودش چک میکنه ومیدونه احتیاج نیست که من بهش بگم ولی نمیدونم یه موقع هایی خیلی می رنجم از این جور حرف زدنشون ولی به ثانیه نمیکشه که یادم میره میگم مادروپدرهرچی بگن چیزی تو دلشون نیست خدا سایه همه پدرومادرها رو برسرما بچه ها نگه داره وهمیشه دعاهای خیرشون بدرقه ما بچه ها باشه .

دیروز تو دلگرام یه پیامی برام اومد اینطور که سقف اعتماد به نفستون رو بالا ببریم!!!!

تا حالا شده که ازتون بپرسن چای می خوری یا قهوه شما بگی: فرقی نمیکنه....

بپرسن:پرتقال دوست داری یا نارنگی؟ بگین فرقی نمیکنه.....

بپرسن برای شام کجا بریم؟بگین فرقی نمیکنه ....

هیچ فکرکردین چرا نباید چیزی براتون فرق کنه یا نکنه؟

وقتی برای خودتون همه چیز بی تفاوت هست واونقدر اعتماد به نفس ندارین که نظرتون را محکم ابراز کنین چرا باید برای دنیا وکائنات فرق کنه که شما اصلا وجود دارین یا ندارین؟

وقتی خودتون نمی تونین چی می خواهین چه انتظاری دارین که کائنات بدونه چی به شما بده!!! وقتی نمیدونین چه شغلی رو دوست دارین،چه مقداردرآمد ماهیانه برای زندگی ایده آل شما لازمه ، چه خونه ای چه ماشینی،چه همسری جواب ارزوهای شماست،خدا ودنیا وکائنات درمقابل شمای بی اعتماد بنفس چه تصمیمی باید بگیرن؟

از همین حالا از بی تفاوتی دربیاین !از امروز بین پرتقال ونارنگی ،بین غذاها،بین رنگ هاو... فرق قایل بشین !هدف های مشخص برای خودمون قایل بشیم وتعیین کنیم .

کلی با این نوشته رفتم تو فکر تا حالا فکر میکردم نباید  تو یه جایی که میرم نظرم رو بگم وباید ببینم اون طرف یا اون دوستم چی میخواد فکر میکردم این یه نوع بی احترامیه ، تو خانه روزهای تعطیل وقتی مامانم ازم میپرسید چه غذایی دوست داری درست کنم فکر میکردم باید این نظر رو پدرم یا خودمادرم بگه چون خانه اوناست وهمیشه می گفتم هرچی دوست دارین درست کنید از دیروز تمام علاقه هام رو مرور کردم ودیدم واقعا با گفتن هرچی خودتون دوست دارین داره تمام علایقم کم رنگ میشه دارم نسبت به همه چی بی تفاوت میشم چقدر گاهی وقت ها تلنگرهای اینچنیی لازمه شاید من فکر می کردم کارم خیلی هم درسته ولی وقتی برگشتم به کارهام دیدم خیلی اشتباه کردم وقتی با فامیل یا خانواده رفتم جایی یا حتی توی خانه از کنارکوچکترین ها گذشتم برای همه حتما این تداعی شده که خوب برای این فرقی نداره و وقتی علایقم رو بیان نکردم پس دیگران مهم نمیدونن وقتی با اون غریبه اشنا بیرون رفتم وکفت چه حور غذایی دوست داری ودلت میخواد کدوم رستوران بری ومن گفتم برام فرقی نمیکنه با اینکه توی دلم میدونستم کدوم رستوران رو بیشتردوست دارم ونگفتم که بی احترامی نشه همین باعث شد که فکر کنه من بی تفاوت هستم به علاقه هام و.....از دیروز تصمیم جدی گرفتم تو هر چیزی علاقم رو بگم حتی اگر طرف مقابلم از نظرم خوشش نیاد میخوام تمام علاقه هام رو تو یه دفتری بنویسم تا همیشه کنارم باشه اینطوری بیشتر به خودم اهمیت میدم وای که چقدراز خودم دورشدم وحواسم نیست.

خداجون ازت بخاطر همه چی ممنونم اول بخاطر سلامتی وبعد بخاطر همه نعمت های خوبی که بهم دادی ازت ممنون بخاطر خانواده خوبم ازت ممنونم ای مهربونم بابت همه مهربونی هات سپاسگذارم.

/ 5 نظر / 18 بازدید
آبانه

خدا به مامان سلامتی بده انشالله مبارک باشه گوشیت قربونت برم. خبرای خوب ازش بشنوی دوستم

امیر

خوشحالم که چشم مامان خوبه و مشکلی نیست برات شادی ارزومندم[گل]

سارا- اغاز راهی دیگر

خدا رو شکر مشکل فلش بریا پایان نامت حل شده و داری ادامه میدی .. همیشه در کنار هم شاد و خوشحال باشین ... متن آخرت در خصوص اعتماد بنفش خیلی خوب بود ... تا حالا به قضایا این مدلی نگاه نکرده بودم ...

تارا

گوشیت مبارکه نرگس جان :) آره دقیقا با جمله های آخر موافقم آدم وقتی به خودش احترام و اهمیت بذاره دیگران هم میذارن:)

آبگینه

مامانا همیشه نسبت به خواهره بزرگتر یه حس خاصی دارن. دوس دارن اونا همراهشون باشن خیلی کاره خوبی کردی همراهشون بودی