......

یکی از دوستام تو پیجش پرسیده بود که 30 سالگی تون چطوری بود ؟ من انقدر فکر کردم که ببینم چه اتفاق هایی برام افتاد چیزی از اون روزها به یاد ندارم بعد سوال پرسیده روزانه چه کارهایی انجام میدید که خودش این طور گفته که از صبح میرم سر کار بعدش کافی شاپم رو میچرخونم شب هم میرم خانه وشام ومرتب کردن خانه واستادش بهش گفته پس خودت چی میشی کی به خودت میرسی یا خودت کجایی؟واقعا جالب من خیلی به ین جمله اخر دارم فکر میکنم انگارخودم نیستم دارم تمام ساعات روز رو می دوم تا به ارامش برسم ت اسایش خودم را محیا کنم ولی همش ذهنم درگیره همش تو فکرم همش نگرانم که خانوادم سلامت باشن همه جای خانه مرتب باشه به همه فکرمیکنم ولی اصلا علاقه های خودم رو فراموش کردم این که چه غذایی رو دوست دارم ؟اینکه عاشق سفرم؟ اینکه چه تیپی رودوست دارم؟همش اینه که سر کارمیام ساده بپوشم همش با مانتو وشال اصلا دوست ندارم .یادمه کوچیک ترکه بودم عاشق فسنجون های مامانم بودم وهروقت درست می کرد کلی می خوردم هرجا میرفتم اگرفسنجون داشتن نمی تونستم بخورم ولی الان تمام غذاها رو با بی تفاوتی تمام میخورم انگارعلاقه ای بهش ندارم وانگارباید این سه وعده انجام بشه یادمه قبلا ها راحت تا سرم رو میگذاشتم رو بالش بیهوش میشدم وهمون بهم ارامش میداد ولی الان تا میخوام بخوابم باید کلی این ور اونور بشم تا بخوابم نمیدونم اینا چیه دلم میخواد برم یه گوشه دنجی بشینم ببینم خودم رو دوباره پیدا کنم خودم باشم وخودم گم شدم تو این کوچه پس کوچه ها همش تو این روزمرگی موندیم همه چی تکراری دلم میخواد یه جا بشینم کتاب بخوانم یه دفتر بزارم کناردستم وبرای هرروزم یک سری کارجدید بذارم که تجربشون کنم ویه چمدون هم اماده سفرکنار اتاقم باشه تو اولین فرصت برم سفر دلم گمشده های دلم رو میخواد تا بتونه به ارامش برسه باید راه حلی برای خودم پیدا کنم تا بهترین ها رو برای خودم رقم بزنم .



/ 4 نظر / 11 بازدید
آبگینه

منم هی چی از سی سالگی یادم نمیاد شاید بخاطره اینکه تو سی سالگی هی میگفتم من 29سالمه و بعدش که فک میکردم 30 شدم در واقع31بودم

آبانه

دعات میکنم نرگسی امیدوارم روزای خوبی در پیش داشته باشی

آشتی

سلام قشنگم. بیا یه مدت یه کاری بکن. هر روز برای خودت برنامه بذار که سه تا کاری که ازش لذت می بری رو انجام بدی. حتمادر طول هفته سه تا غذایی رو که خیلی دوست داری بخور. حتی اگه شدی بری رستوران یا سفارش بدی برات بیارن. منظورم اضافه وزن پیدا کردن نیست. همون غذاها رو کم بخور. میخوام لذت بردن رو یاد بگیری. با خواهرزاده هات سرگرم میشی و لذت می بری ولی تنهایی هم به خودت حال بده. فیلمی که دوست داری، جایی که دوست داری. همه اش که لباس اداره نداری. حتما در طول هفته یکبار هم که شده با لباسی که دوست داری برو بیرون. اینجوری نرگس آماده اون معجزه میشه. اگه تغییر نکنیم، نتیجه هایی که میگیریم، همون قبلی هاست.

تارا

من الان سی سالمه و خودمو خیلی دوس دارم و کارای مورد علاقم رو انجام میدم ( آیکون یک تارای خودشیفته)[نیشخند][خنده] شوخی میکنما نرگس جان :))